
ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺍﻡ
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻭﺭ ﺁﻥ ﻭﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﻭ ﺗﺎ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﯼ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺒﺎﺭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻌﺮ ﻭﺧﺎﻃﺮﻩ پاک ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺳﺮﻭﺩ ﻭ ﺳﻤﺎﻉ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﻝ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﮔﺎﻩ ساکت ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﺮﺩ
ﻫﯽ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺣﺪﻭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﮐﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﻫﻢ
ﮔﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺎﻩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ
.
.
یغما گلرویی

تو عمیق تر بکش این نفس را
تا پر شود از حس مهتاب
تا پر شود از جادوی مهتاب
آری
عشق در هوا جاریست
تو عمیق تر بکش این نفس را
.
.
والی
بعد نوشت: کافه نادری، کافه ماگ، کافه رومنس، کافه هنرمدان،کافه کافکا، کافه هنر، کافه شب و چندین و چند کافه ی دیگه از امشب یه کافه ی جدید دیگه به جمع گزینه های هر شب اضافه شد؛ کافه شهر کتاب. جایی برای غوطه ور شدن جایی برای خواندن با طعم و بوی قهوه...
- آخر نوشت: اون دلنوشته ی بالا برای دوستم یاسر بود
یکی تار میزد یکی گیتار .اون طرف تر سیگار روی سیگار... آدمای منتظر شروع سانس بعدی تئاتر.. مدلینگ زنان با پاشنه های بلند... سگ های رنگ و وارنگ... دخترای مجرد .پسرای مجرد .بازی های کودکانه .از لا به لای این هجمه ی مردم هم گاهی عبور فردی که به نظر آشنا میاد، بعد از گذشتن چند قدم تازه میفهمی که این همون فلان بازیگر بود..!!! صدای آواز گیتار زن همه ی اطرافتو گرفته و تو هم زیر لب داری باهاش تکرار میکنی. بعد از چند دقیقه سکوتی اطرافتو میگیره میشه مثه یه حیاط خلوت ولی با صفا که حتی صدای پای رهگذرا رو به راحتی میشنوی یا اون پیرمرد تاکسی داری که همیشه اونجاست و دم در اصلی داد میزنه : تاکسی.. دربست..!
دیگه اون نوازنده گیتار هم سازشو جمع میکنه و میره. باز هم تو میمونی و خودتو تنهایی خودت...
مدت زمانی بود که خانه ی هنرمندان شده بود همون مدینه ی فاضله هنوز هم بهش ایمان دارم یه جورایی حس همزاد پنداری باهاش برقرار کردم بعضی وقتا به سرم میزنه عروسیمو هم وسط همین پارک برگزار کنم!! این روزا هم که دیگه تیاتر های خیابونیش شروع شده و عمیقاً دوسش دارم... اما امشب یه جای جدید رو رفتم. یه شهری که واقعاً برای خودش دنیایی بود! به توصیه ی یکی از دوستانم این مکان جدید رو رفنتم و دیدم و واقعاً خوشحالم که این جای امن رو پیدا کردم. نمیدونم کی و چه وقتایی باید اونجا باشم ولی تا این حد میدونم که امشب منی که دلم تنگ و دلم شیکسته بود با همین چند قدم کوتاه و خوندن چند صفحه از هر کتاب و مقدمه و چند خط شعر تونست حالمو عوض کنه. بوی قهوه ای که از هنگام ورود بینی رو نوازش میکرد یا حتی چند تکه سفالی که اون گوشه برا فروش گذاشته بودن. یا حتی همون مبلای بادی خیلی راحتی که آدم توش فرو میره و ... نتیجه ی این جستجوگری امشب من شد 2 تا کتاب کوچک تا شاید سرآغاز یک عادت قدیمی فراموش شده باشه...
پ.ن: اول از همه رفته بودم تو یه قسمتی که فقط دورتا دورم نیچه بود!!! احساس کردم دارم تو حال و پذیرایی نیچه قدم میزنم...
من از کنار این همه پنجره ی خاک خورده عبور کردم ،
تا آنجا که دیگر نه پنجره ای بود و نه توان عبور..
من مینشینم تو تنها برو...
برو به دیار دیوارهای بی پنجره
برو به سرزمین همان پونه های عاشق
برو به همان کتاب وحشت تنهایی..
من کنار دلواپسی این خلوت بی رحم وحشی
به بی تو نشستن ها عادت کرده ام...
برو
.
.
.
والی
رفت...

تمام هیاهوی شهربه کنار، بی تابی این دل درمانده را کجا فریاد کنم؟! نفس نفس های شبانه راکجا تکرار کنم؟! هر بویی که بوی توت فرنگی نیست و هر بیتوته ای که دل ..! رقص نور و سایه روی دیوار را که به خاطر داری؟! مرداب خاطراتم همه پر شده از عطر نگاهت در همان شب بارانی و آوازه خوان، همان یک سلام ساده زمستانی همان اشک های خداحافظ ... بگو با این کوله بار عاطفه چکار کنم؟!
دلم شکلات داغ می خواهد، روی همان میز کوچک توی همان کافه ی دنج. جایی که تو به من خیره شدی من به تو. تو به دنبال شنیدن حرفی تازه و من به دنبال فرار...

که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
حالا باران که می آید، خاک این دختر خاکی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو ،فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را ،با بغض و بهانه باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را ،با باور برودت عشق آشتی میدهم
باید این ساده بداند ،بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت
پ.ن:
پس از تـو نمــــونم برای خــــــــــدا تـو مرگ دلــم را ببیـن و بــرو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غـم گل هستی ام را بچین و بـرو